گزيده اي از كتاب " من هشتمين آن هفت نفرم" عرفان نظر آهاري:
دنيا بيستون است و روي هر ستون ، عفريت فرهادكش نشسته است. هر روز پايين مي آيد و در گوشت نجوا ميكند كه شيرين دوستت ندارد و جهان تلخ ميشود. تو اما باور نكن . عفريت فرهاد كش دروغ ميگويد. زيرا كه تا عشق است ، شيرين هست.
ما فرهاديم و ميخواهيم بر صخره هاي اين دنيا ، جويي از شير و جويي از عسل بكشيم . از ملكوت تا مغاك. عشق ، شير و عشق،و.... نه در دست شيرين كه در دستان خسرو است. خسرو ما اما خداوند است.ما به عشق اين خسرو است كه در اين بيستون مانده ايم... وگرنه شيرين بهانه است.
ما ميرقصيم و بيستون ميرقصد. ما ميخنديم و بيستون ميخندد. بگذار ديگران هم به ما بخندند . آنها كه نميدانند خسروي ما چقدر شيرين است! "
