شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
فكر كردن به آينده آزارم ميده ، اين روزها دارم وقتم رو تلف ميكنم وقتي قلبت درگير باشه ديگه مغزت خوب كار نميكنه! خصوصا حالا كه به اندازه يه بيابون فاصله بين ماست. جالبه ! دوست داشتم يه سر برم بيابونو تماشا كنم ولي نشد تا سال بعد بايد منتظر بمونم. هنوز تصميم مشخصي براي آينده ندارم ، چيزي كه دارم بهش نزديك ميشم . اين شبا خواب ميبينم سر جلسه امتحانم ، يه امتحان بزرگ به ارزش كل زندگيم ، وقتي جلسه تموم ميشه من هيچ چيز ننوشتم ، اونقدر احساس بدي به من دست ميده كه از خواب ميپرم!
اينم تصوير يكي از روزاي طلايي تابستون چند سال پيش كه رفته بودم مسافرت:

نوشته شده توسط پیمان در ساعت 11:6 | لینک
|

