تبليغاتX
خودم و همه - فرار

گاهي وقتا خيلي از اين شلوغي شهر متنفر ميشم. دلم ميخواس از تهران برم و مثل پدر بزرگم زندگي ميكردم . يه باغ و يه خونه بزرگ كنار باغ...!

شاهكاره . بعضي وقتا تعطيلات ميرفتم اونجا ( سرزمين پدري) . شبهاش فوق العاده است ، درست همون شب كوير كه شريعتي توصيفش ميكنه . شب با صداي جيرجيرك ها و وزش ملايم باد كه برخلاف ظهر هاي گرم كوير، سرد و ملايم هست خوابم ميبرد. اين تابستون بخاطر سماجت خودم ، نرفتم و ضرر كردم.

ولي بخاطر رشته اي كه انتخاب كردم ، شايد اين زندگي برام يه رويا باشه! هميشه خودمو تو لباس فني و تو يه كارگاه تصور ميكنم.                                                                     

 

از همه اين ها كه بگذريم ، اين تابستون حس جالبي رو تجربه كردم . قبلا توصيفش كردم! وقتي دبيرستاني بودم اعتقاد داشتم زندگي بدون عشق بهتره يا اصلا فكر ميكردم احساس دوست داشتن و تعلق داشتن مال شعرهاي كتاب ادبيات و فيلمنامه هاي آبدوغ خياري فيلم سازهاي ايراني و هندي و ژاپني هست ولي الان نظرم عوض شده . البته هنوز معتقدم كلمه " دوست داشتن " بهتر از كلمه " عشق " هست...!

عاشق بودن مستلزم اينه كه در راهش وجودتو فدا كني حالا بطور فيزيكي يا روحي !

نازپرورد تنعم ، نبر راه به دوست                      عاشقي شيوه رندان بلاكش باشد.

 

نوشته شده توسط پیمان در ساعت 9:32 | لینک  |