یکشنبه چهاردهم مرداد 1386
اميد جانم ز سفر بازآمد شكر دهانم ز سفر باز آمد
عزيز آنكه بيخبر به ناگهان رود سفر
چو ندارد ديگر دلبندي به لبش ننشيند لبخندي
چو غنچه سپيده دم شكفته شد لبم زهم
چو شنيدم يارم باز آمد زسفر غمخوارم باز آمد
همچنان كه عاقبت، پس از همه شب بدمد سحر ناگهان نگار من، چنان مه نو آمد از سفر
من هم پس از آن دوري بعد از غم مهجوري
يك شاخه گل بردم ببرش
ديدم، كه نگار من ، سرخوش، زكنار من بگذشت و ببر يار دگرش
بگذشت و ببر يار دگرش
واي از آن گلي كه دست من بود خموش و يك جهان سخن بود
گل كه شهره شد به بي وفايي زديدن چنين جدايي
ز غصه پاره پيرهن بود
نوشته شده توسط پیمان در ساعت 9:9 | لینک
|

