چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس ميگويد؟
براي اولين باري بود كه يك جنازه ميديديم ديشب، سي و چند سالش بود هنوز چشماش نيمه باز بود . دستش مشت شده بود و پاهاش در حال تلاش براي ايستادن بود . دهانش نيمه باز . انگار با تعجب داشت همه ما رو نگاه ميكرد!
تا حالا تو كوچه نديده بودمش . همسايه هاش ميگفتن با داداشش زندگي ميكرده.
بدنش سفت شده بود حوله حمامي تنش بود با زيرشلواري ، بالاي سرش قرصاش بود احتمالا نتونسته بودئ تو زمان مناسب بخوره دكتر بين گازگرفتگي و سكته قلبي شك داشت چون دقيقاكنار بخاري خوابيده بود.
5 ساعت از زمان مرگش ميگذشت.... روي سينش لكه هاي بزرگ كبودي ديده ميشد.
از سر كار اومده بود ، قرار بود فردا صبح بره اردبيل يه سر به پدر و مادر پيرش بزنه ، خسته بود ساعت، 13 را نشون ميداد با خودش ميگه بهتره يه دوش بگيره تو اين هواي سرد راه حل مناسبي بود براي خلاصي از لرز بدنش
موهاشو خشك ميكنه . برس ميزنه كنار آينه ميايسته و به خودش نگاه ميكنه خونه را با کلی قرض تازه خریده بود شاید بزرگترین کار تو عمرش خرید این خونه بوده، ولي الان تنها بود در و ديوار گواه اين تنهاييش بود اونا را با تابلوهاي خطاطيش پر كرده بود.
سرش درد گرفته بود همونجا خوابید کنار بخاریَ قرصاشم مثل همیشه آماده کرد چند ساعت بعد با سردرد چشماشو باز ميكنه ولي انگار هيچكار نميتونه بكنه تلاش ميكنه ولي نميتونه سرش گيج ميره تنها تلاشش بصورت مشت كردن دستش قابل رويت بود..... حالا شايد بدن خودشو ميديد كه روي زمين هست و شايد همه ما همسايه ها رو هم ميديد كه دورش حلقه زديم .... اين اولين باريه كه خونش خلوت نيست گوشه اتاق پسرداييش با ناباوري داره نگاش ميكنه .
هنوز صداي هيئت ها مياد از پنجره بيرونو نگاه ميكنم مردم دارن عظمت يه دسته عزاداري رو ميبينند .... و اون هنوز داره ما رو نگاه ميكنه چشماش به سقف يره موندن شايد فردا بدنش بايد خاك سرد رو لمس كنه ...
دلم سخت گرفته از اين مهمانكده مهمان كش روزش تاريك!
اين آهنگ را هم به همين خاطر براتون گذاشتم:

