گاهي وقتا آدم از خيلي چيزا عصباني ميشه! نميدونم شده تاحالا بشنيد و فكر كنيد تو اين چندسالي كه عمر كرديد چه كار مفيدي انجام داديد؟ ...(خب لابد شما برعكس من تونستيد يه كار كه نه! چندين كار مفيد انجام بديد.)
من يه كم اين بازه رو كوچيكتر كردم ، تو دوران دانشجوئيم چه كار مفيدي انجام دادم؟ خب الان چهار سال از اون روزي كه وارد دانشگاه شدم گذشته. با هزار جون كندنم كه بود براي كنكور خر زدم و بالاخره قبول شدم ، روز اول ثبت نام دانشگاه فكر ميكردم وقتي بخوام فارغ التحصيل بشم تو اين دانشگاه كلي متحول شدم و با بچه هاي ديگه فرق دارم. اما حالا 4 سال گذشته تغيير زيادي نكردم ، احساس ميكنم اين 4 سال بيهوده گذشت! فقط واحد هاي دانشگاهيم رو با نمره خوب پاس كردم ، همين. حالا كه ميخوام براي كنكور ارشد شروع كنم ميبينم كه بايد از اول بخونم انگار اين چندسال خشت لگد ميكردم!
خب الان از خودم عصباني هستم . اينارو گفتم تا پندي باشد براي آيندگان!
از همه اینا هم كه بگذریم نميدونم اين عشق چي بود كه خدا تو وجود ما آدما گذاشت! البته شايد بهتر بود به هر كسي به اندازه ظرفیتش این ميل رو تخصیص ميدادن ( البته رابطه عشق با ميل جنسی هم به عنوان يك فاکتور اساسی باید در نظر گرفته شود) . تو اين گير و دار كنكور ارشد مسئله عاشق شدن هم اگه اضافه بشه يه مصيبت عظماست كه نميشه حلش كرد. مثلا وقتي داري به يك نكته خاص تو ارتعاشات فكر ميكني يهو ياد معشوقتون ميوفتيد دیگه تمرکز حواس به گا ميره! حالا من با اين همه مشكل چكار كنم . به من حق بديد كه كلافه بشم!
